|
احمد 26 ساله و همسرش فاطمه 25 ساله، از زوجهاي معلولي هستند که مدت يک سال است با يکديگر ازدواج کرده و درخانههاي مخصوص زوجها در آسايشگاه کهريزک زندگي ميکنند. احمد دچار معلوليت از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا است. اين زوج معلول، اما توانمند در زمينه کارهاي هنري فعاليت هايي دارند.
![]() ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:50  توسط اسماعیل اسدلو
|
نوش روز های من بی تو روزه دار خواهند بود دست های من بی تو سخاوت را فراموش کرده اند باغ تنهایی ام گل های فریادش را فرو خورده دیروز آئینه را به شهادت گرفتم و چین های روز های دوریت را بر شمردم جام اشک هایم هم دیگر لبریز شده بیا نوش کن گوارای تو باد !
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 17:54  توسط اسماعیل اسدلو
|
یک نگاه تو بر گرفته از پیام یک دوست
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 16:48  توسط اسماعیل اسدلو
|
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:15  توسط اسماعیل اسدلو
|
دلــم شــدست گــــرفتار آن دو چشـــم سیـاهت "بهشت هـــم به جهنـــم ، فـــدای ناز نگاهــت "
هــزار بــارگــذشتـــی به ما نگــاه نکـــــردی چه بــاک ،این دل خونین شکسته باد به راهت
از آن دو دیـــده همـــاره به رهگــذار تو دارم که ســــوی چشم من افتد نـــگاه گـاه بـــگاهت
گــــرم دهنــد همــه گائنـــات روی زمیــن را به موئی از تو نیرزد ،قسم به روی چو ماهت
جــز آنکه شهره عالم شدی به خاطر یاری – دلا ، چه بوده در این عشق اشتباه و گناهت ؟!
به عــیش و نوش جهان دیده بسته ام همهء عمر که چشــم دودختــه ام بر وفــای خواه نخــواهت
تومــهر من به دل خـــویش داری و ننمـــایی کــه هست طــرز نگاهت در این مقوله گواهت
فــــراز این غــــزلم از "حبیب" وام گرفتــم "بهشت هـــم، بجهنــــم فــدای ناز نــــگاهـت "
اگـــر چــه مانـــع و دیوارهـــاست بین من و تـو همیشــه خاطـــر "انــزاب" هســت بر سر راهـت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:3  توسط اسماعیل اسدلو
|
بپا ، زمین نخوری ! آسمان تورا زود است هنــوز دامـــنه ی بـیـنـش تو محـــدود اسـت
دوبــاره قصـد ســــفــر داری و نـمی دانـی که :جاده ، پرخطر و مبهم و مه آلود است
به آســـمان نـرســد دسـت هـای ویــران _ کسی که یکسره زندانی زمین بوده است
تو از درخت که در خاک ریشه زد ، مپذیر : به آسـتان خــدا چون نسیم سـر سـوده است
بــخور مجــــمر خـــورشید تا نـشد شــبنم بگو که :راه عروجش هنوز مسدود اسـت
چگــــــونه با تو نگویم ، به رسم داد و ستد به او که عشق نکاهد از او ، نیفزوده است
مده – چو دغدغه داری – به خال هندو ، دل مزن – چو واهمه داری – به مار گیسو ، دست
به نی ســـــواری در کوچــــه تان ادامه بده ! هنوز بچّـــــــه ای و عاشـقی تو را زود است . (از شاعر جوان خویی حبیب حسن نژاد )
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:53  توسط اسماعیل اسدلو
|
بهشـت هـم به جهنّـم ، برای من زیـرا کـم از بهـشـت ندارد زمیـن کنار شمـا
فریب سیب تورا میخورد،چه کار کنم ؟ دل تبــاه من (( آدم )) نمی شـود ، حــوّا !
به خـــاطر تو حســد میبرد به من ابـلیـس وگرنه سجده که چون آب خوردن ست اورا
دلم که دست خودم نیست ،عاشقت نشوم کسـی همیشه مرا میــکشد بــه سوی شمـا
خدا نبود که زد شـعـله در دل عاشـق ؟! خدا نبود که سنگ تورا به سینه ی ما...؟!
به جرم عـشـق تو در دوزخم بینـدازند مرا چه غم که نظر کرده ی توأم ، دریا !
بمان که بی تو دلم بی دریغ می پوسد نیازمـنــد توأم مثـل آب ، مثـل هــوا. بر گرفته از دفتر شعر های شاعر جوان و خوش آتیه خویی جناب حبیب حسن نژاد بنام (بهشت هم به جهنم فدای ناز نگاهت ) برای این عزیز آرزوی توفیق همراه با سعادت و کامیابی آرزومندم (علاقمندان برای تهیه کتاب پیام بدهند )
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:55  توسط اسماعیل اسدلو
|
|
http://www.setmapi.com?rgm=13430326
http://www.setmapi.com/?rgm=13430326&p_id=55
|