فرهنگی واقتصادی اطلاعات عمومی. عکس
نگاهي به مجموعه شعر " تب ام را بگير تبريزم " از رقيه كبيري عليرضا ذيحق رقيه كبيري شاعري است دو زبانه . به تركي و فارسي مي نويسد وذوق و خيالي جوشنده دارد . مجموعه شعري با نام" تب ام را بگير تبريزم/ آل تبيمي تبريزيم ! " از وي منتشرشده كه مثل يك حادثه بر تارك شعر فرود آمده و در خوانش آن ، او را بر قله هاي خلاقيتي مي بينيم كه نسيم سبلان را دارد و استواري سهند را . شعر آذربايجان را به يك شكوفايي پيوند مي زند كه روز گاريست چشم انتظار آن بوديم . خصوصا بعد از مجموعه شعر " ماويلر/ آبي ها " از حميده رئيس زاده در بين زنان .كتاب " آبي ها" تبلوري داشت كه حتي مجموعه شعرهاي بعدي شاعر نيز چنان شكوهي راهرگز تكرار نكرد . اما اكنون رقيه كبيري با نوپردازي هاي شگرف خود ، ضمن بيان حسي بكر از زنانگي ، زبان شعرش را نيز اعتلا بخشيده و متفاوت تراز پيشينه ي شعري معاصر ، به ساختاري دست يافته كه واژگان نيز طرحي نو مي پذيرند وايده ها و عواطف ، رنگين كماني مي شوند كه مدام با جلوه هاي تازه مي آميزند. وي با اعتنا به مضامين عميق و انساني ِ شعرهايش در كنار شاعراني چون زيبا كرباسي،نگار خياوي و حميده رئيس زاده، جزو پيشگامان شعر زنان آذربايجان قرار مي گيرد و نبض تپنده ي اجتماع در شعرهايش محسوس است . براي آشنايي بيشتر با خلاقيت شاعر ، سه شعر از وي را به فارسي ترجمه كرده و تقديم مي كنم* : زندگي رقيه كبيري ترجمه : عليرضا ذيحق پرده اي ناگشوده پنجره اي بسته و هوايي نافذ از تَرَك ِ شيشه همه ي زندگيست! شايد هم زندگي زني كه درمقابل آينه فراموش اش مي شود تارموهايش در دندان شانه ها و گرم مي كند دستانش را درداغي ِ فنجانها ... شايد هم گرمي ِ ناني در دستان مردي كه لبخندش را زير سبيلي مي پوشاند ... حسرت رقيه كبيري ترجمه : عليرضا ذيحق يك لب خنده دوسبد بوسه آغوشي از عشق لب پنجره مي چينم ... دستها در گيسوانم مي لغزد و آينه به رويم مي خندد مبل پذيرايي خميازه مي كشد. زنگ در حسرت دستانت را دارد و خيالم مي پرد رو شيشه ي پنجره ها . تب ام را بگير تبريزم رقيه كبيري ترجمه : عليرضا ذيحق تبريزمن ! تب ام را بگير در استخر "شاه گُلي" كه آبش به گل نشسته. قلبم را بگير تا انگشتانت رنگي شود از آجرهاي مسجد كبود . آفتابگردان هاي خوي خط خطي اند و گريه ي رودها را دارند كه جاري بودند و روان . بركه ي " قورو گُل " اردك هايش را پر مي دهد وبراي اروميه دل مي سوزاند . بيا تو ومن "ارك "را در كنار رود به پا سازيم و سوگواره هارا به تبر ويران كنيم و بگوييم زنده باد تبرها! آغوش ات را برايم وا كن تبريز! سينه ام عطر تو دارد و گيسوانم از طوفانهاي تو موج برمي دارد . در مه تو گم مي شويم و كسي نمي بيند به گاهي كه گيسوانم را در تن ات مي پيچي . تور عروسي ام را بردار تب ام را بگير تبريزم. ------------------ * " تبيمي آل تبريزيم " / رقيه كبيري / چاپ اول 1390، تبريز،انتشارات نباتي ** " ماويلر / آب ها " / حميده رئيس زاده( سحر ) / چاپ اول 1365
دل تنگـــتر از همـــه دلتنگــي هــا... گوشـــه اي مي نشـــينم ... و حســـرت هــا را مي شمــــارم ... و باخــــتن ها را،... و صداي شکســـــتن ها را... دلتنــــگم، دلتـــــنگ...! بسم الله الرحمن الرحیم من خدایی دارم که در این نزدیکی است مهربان، خوب ، قشنگ چهره اش نورانی است گاه گاهی سخنی می گوید با دل کوچک من- ساده تر از سخن ساده ی من او مرا می فهمد او مرا می خواند نام او ذکر من است در غم و در شادی چون به غم می نگرم آن زمان رقص کنان می خندم، که خدا در همه جا یاد من است او خدایی است که مرا می خواهد سلامی به حرمت نامت یا سبحان یا ارحم الراحمین، نشون به اون نشون که من همون آدم غریبه ام و تو همون آشنای همیشگی، که اگه من غریبه ام واسه غریبی کردن خودمه توی این زمین و اگه تو آشنایی به خاطر خدایی کردنته توی آسمون، این حرفها رو هم بذار به حساب فاصله ی زمین تا آسمون... نمی دونم تو این روزها چقدر قد کشیدم و بزرگ شدم !؟ روزهایی که ثانیه به ثانیه اش پر بود از عطر نفس فرشته ها، فرشته هایی که از کنج خلوت دل عاشقهای قرآن به دستت، از بین فریادهای "ظلمت نفسی" ... " بک یا الله" مومن های شب زنده دارت، برات سبد سبد غنچه های پاک دعا رو آوردن تا روزی بین رهایی ایمان و اندیشه به دست پرسخاوت تو شکفته شن، که نه! اصلا نیازی نبود به این کار! دیگه تو این قربت و نزدیکی فاصله ای نبود بین دلهای آسمونی این زمین خاکی تا دستهای بخشنده و مهربون تو که فرشته ها بخوان زحمتشو بکشن! اونها فقط جشن گرفتن و به تماشا ی این وصال مبارک مبهوت موندن، و تا خود صبح کلامشون پر از سلام و سلام وسلام بود! سلامی به حرمت عشق و دوست داشتن برای یکایک روح های خسته ای که تو آغوش پروردگارشون آروم گرفتن ، سلام هایی به برکت اشکهایی که فرشته ها به کمکشون زنگار از دل آدمها پاک کردن، سلامی به پاکی و طراوت تازه شدن ، نو شدن و سلام به تولدی دیگر! خدا! نمی دونم بنده ای که میبینه بنده نبوده و بازهم بهش نظر لطف داری و صداش می کنی: " بنده ی من! " حتی برای بخشیدنش خودت پیش قدم میشی و بساط آشتی کنون راه میندازی.... خدا! نمی دونم این بنده به چه جرئتی می خواد دوباره جلو چشمات گناه کنه! نمی دونم یا مقلب القلوب شب قدر با دل بنده هات چه کردی ؟ نمی دونم یا مدبرالیل و النهار ازین به بعد چطور میخواد شب و روزهاتو بگذرونه این بنده! ولی می دونم یا محول الحول والاحوال! که اون شب عزیز، که اون لحظه های ناب، بهترین حالو داشتیم! کمک کن همیشه تو همین حال بمونیم... خدا یه بار دیگه هم فرصت بده همه ی اون لحظه ها تکرار بشن! ببین چه مهمونی ام که نرفته خودمو دوباره دعوت کردم! خدا ببخشم! ولی ماه مبارکت به آخر رسیده و یه جایی ته دلم خالی شده! شدم مثل این بچه ها که دارن از آغوش مادرشون جداشون می کنن! حالا تو عید بندگی ات که باید خوشحال تر از همیشه باشم بهم یکمی هم حق بده که دلتنگ این روزای خوب بشم و ... خدایا شکر! رسمه که با دست پر بیایم و دست خالی بریم ولی برعکسه ! دست خالی اومدیم و دست پر برمیگردیم! رسم اینه که وقتی مهمونی تموم میشه از میزبانت تشکر کنی! خدا این همه لطف و این همه رحمت و این همه مهربونی ها رو چه طوری شکر بگم؟ خداجونم شکرت! هزاران بار شکر! خداجونم بازهم شکر! چیزی جز این ندارم که بگم! سر به سجده ی شکر میذارم ... میخوام فریاد بزنم دوستت دارم خدا! بسم الله الرحمن الرحیم ب بسم الله رو که می نوشتم بقیه اش عشق بازی تو بود و قلم ! اما این روزها دل ساکتم همه واژه هاشو گم کرده تو غربت این زمین خاکی که حالا چند سحره که زمین خاکیت بوی اشک آسمون میده، واژه و اصلا خود من گم شدیم تو این روزهایی که رنگ شبن ، شبایی که طولانی تر از هرشب یلدان! شبایی که شاعر میگه محرم اسرار آقا امام علی (ع) بوده... ماه مبارک از نیمه که میگذره یه جایی ته دل آدم خالی میشه ... انگار همین دیروز بود سرازپا نمی شناختیم و بی قرار لحظه های ناب سحر و افطارهای پربرکت رمضان همینطور دست خالی اومدیم مهمونی و نشستیم پای سفره و به رو خودمون نیاوردیم که با امانت های خدا چه کردیم ... محو نگاه مهربون و مهمون نوازش خودمونو گم کردیم بین لبخندهای همیشگیش و آغوش پر از رحمتش ... حتی یه ثانیه فکر کردن به اینکه این ثانیه ها تموم بشن قلبتو از جا می کنه... حالا هنوز زوده باورم بشه ماه گریون تا نیمه رسیده و.. حالا از گذر ثانیه ها نزدیک شدن شب قدره که دستگیر دلم شده... باز بیام شب قدرت دست به دامنت بشم و بگم خدایا این منم همون غریبه ی همیشگی و تویی همون آشنای همیشگی ! منم همون بنده ی بدقول و تویی خدایی که هیچ وقت زیر قولش نمی زنه و به همه وعده هاش عمل می کنه! خدایا امسال ازت میخوام کمک کنی که طول رسیدنم از حرف به عمل اندازه ی یک ثانیه باشه! ثانیه ی انتخاب! که اون انتخاب فقط و فقط لبخند تو باشه! تو این شب و روزا یه بغض آشنا ته این گلو مونده تا دل برا غربت مولاش زار بزنه و بره تا کوچه های کوفه و خاکشو ببوسه.. خاکی که جای قدم های اونه و هنوز بوی حضرت علی و بچه هاش ... بوی خانم حضرت فاطمه زهرا رو میده... امشب چه دلم سلم و سلام میخواهد برای اهل سلام! سلامی به حرمت نام پدر! سلامم به مهربان مولایی که کودکان یتیم را پدر بود؛ سلامی به حرمت عدل! سلامم به آقایی که معنای عدالت بود؛ ... شب تاریک و نخلستون و غربت // یه تیکه نون و یه کاسه محبت // سحر محراب با شمشیر می گفت // چه کردی با علی (ع) ای بی مروت!!! بسم الله الرحمن الرحیم سلام و درود خدا به حضرت محمد و خاندان پاکش ، سلام مهمونای عزیز خدای رحمان و رحیم از یه جایی بین هیاهوی کوچه های دلتنگی ، گوشه و کنار این غریبستون خاکی سلامت میدم دلتنگ یه قطره ی زلال اشک آسمونم ... امشب دعای بارون داره دلم... پاکا که تویی همدم این لحظه های بی قراری ام از بین ربنای این دستای دعا و بارون دلهای آسمونی ، از بین همه رحمتی که سر سفره ی مهمونیت گذاشتی، یه قطره! همش یه قطره بارون بفرست... دلم گرفته خدا! قد غربت نخلستونی که همیشه صدای مهربون مولا رو می شنید... قد تموم اشکهایی که تو ظلمت گم شدن عدل آقا امام علی ریخته شدن ! خداجونم میدونم نعم المجیبی ، و با هر بار صدا زدنت تو بارها جواب میدی ! اما التماس دلم برا جواب شنیدنه امشب! نمی دونم چرا برای صداکردن اسم تویی که نزدیکی دلم فریاد میزنه! جواب این هق هق دلمو بده امشب... یکتا یزدان من که شنیدم بی نهایتی اما به اندازه ی فهممون کوچیک میشی و قد آرزوهامون گسترده میشی ... که پدر میشی برای یتیمان و مادر! که برادر میشی برای آنکه برادر نداره! که پناه بی پناهانی! که راه میشی برای گمراهان! که عشق میشی برای محتاجان عشق ! خدا! خدای مهربونم ! که هرچی بگم از لطفهای لطیفت و از نعمتهات کم گفتم، دستاموبگیر ... قسمت میدم به حرمت لحظه های سحر و ثانیه ی مبارک اذان ... بیشتر و بلندتر صدات می زنم ؛ خدایا دلمو با همه بی قراری هاش میسپارم به تو تا به قرار برسم تا بفهمم " الا بذکر الله تطمئن القلوب" و میگم یا ارحم الراحمین .. یا نعم المجیب... یا ستارالعیوب .. یا طبیب القلوب ... یا غفار الذنوب... یا قاضی الحاجات ... یا حی یا قیوم ... یا الله یا الله یا الله آفریدگارم می خوام یادت بهانه ی نفس کشیدنم باشه ... الها از شرم گناهکاربودنم از طلب بخشش هام از این همه بدقولی هام خسته نشی؟ اگه از من روبرگردونی و رهام کنی تو ظلمت خودم ... خدا... دستم به دامنت فقط روتو ازم برنگردون..همین *** بسم الله الرحمن الرحیم سلام ، سلام، 11 + 89 تا سلام داغ ِ داغ، به مثال داغی آفتاب مرداد 89 به خاطر امساله و این دوتا یک 11 هم من و توایم که حالا انگار ایستادیم درست روبروی هم و واژه ها پل شدند بین دلامون تا فاصله ها رو حس نکنیم... من و تو که نشستیم پای سفره ی پربرکت رحمت خدا و حالا انگار از گوشه و کنار این غریبستون خاکی کمتر بوی غربت به مشام میرسه و بیشتر صدای سلام ها و خنده ی آشنایان و دوستان و اهل محله است که دور هم جمع میشن پای سفره های افطار تو مساجد و گاهی محفل قرآن خونی و... کاش این مساجد همیشه ی سال پر رونق بود و قرآن هامون تو ماه های دیگه سال خاک نمی خورد گوشه ی تاقچه... آفریدگارم می خوام یادت بهانه ی نفس کشیدنم باشه ... الها از شرم گناهکاربودنم از طلب بخشش هام از این همه بدقولی هام خسته نشی؟ اگه از من روبرگردونی و رهام کنی تو ظلمت خودم ... خدا... دستم به دامنت فقط روتو ازم برنگردون..همین غیر تو کسی رو ندارم که بخوام نجاتم بده و بازم رو اشتباهام سرپوش بذاره وصبر کنه ... خدایا حاجات این دل که تمومی نداره... دیگه روم نمیشه حتی ازت بخوام ببخشیم ... فقط یه چیز ازت می خوام فقط امشب جواب سلاممو بده ! جواب سلاممو بده یا نعم المجیب یا نعم المجیب!! آنكه عاشق مي شود خدائي دارد بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد... و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت . عشق چیست؟ دروازه ی ورود به جهان هستی سبزی حیات . لبه ی بینهایت سجده ی شوق . بهت از زیبایی ریاضیات .گردش الکترون و نور در فضای سایبر تقارن کریستالها . حضور بی ترس صفهای به هم پیوسته استوار آسمان بیکران شبهای کویرکه چون گنبدی تو را در بر میگیرد و تو در کبودی آن غرق می شوی لبخند کودکی در آغوش مادر آبیاری کرتها در شبهای سرد زمستان . سعی مادری با پای برهنه در میان دو کوه برای یافتن آب برای فرزند تشنه . روشن شدن دل نابینایی در لمس دستهای پینه بسته ی غریبه ی آشنای شبهای نخلستان . آشنایی دو چشم در فضای حیا. همه چیز را در برابر بنیان هستی فدا کردن و همه را هیچ انگاشتن. یک عمر چوبه ی دارخویشتن را با خود حمل کردن . آتش در دست ننالیدن. گل سفیدی در میان دشت شقایق پرواز در روزی که همه به خاک بازی سرگرمند . استخوان در گلو و خار در چشم دم نزدن کودکی بی پناه را در زیر بال و پر خویش امان دادن خطاهای خویشتن را بی ترس از احد الناسی اعتراف کردن و بر آن گرییدن زندان را بر آزادی ذلیلانه ترجیح دادن یک عمر در هوای او بال و پر بر قفس زدن پروانه وار در هوای نور ، سوختن Nay.blogfa.com: منبع بسم الله الرحمن الرحیم سلام بر شما میهمانان ِ آن مهربان معبودی که یگانه است برای ستودن، برای خلق کردن ، برای دیدن و برای شنیدن...درودی به برکت سفره ی پربرکتش که خاکدانمان را آسمانی کرده... سلام بر رمضان. بر لحظه لحظه ی این ماه عزیز سلام ... به هر ثانیه اش که درآن دل، عطر حضورش را بیشتر از همیشه حس می کند ... به لحظه های سحر که عاشقان کویش قرار دلشان را در گوشه ای از گذر همین لحظه ها می یابند... به قطره های اشکی که در نوازشهای او محو می شوند نه .. شاید هم این دل است که با حرارت عشقش ذوب می شود و قطره قطره می چکد در دستان او ... اصلا به خیال من که او هم روزه است و موقع اذان به اشک بنده ای افطار می کند!!! نمی دانم حالا اگر بگویم انتظار بندگان به سر رسیده و میهمانی شروع شده و بنده به آغوش خدایش بازگشته ، درست گفته ام یا درستش این است که پایان انتظار را برای او تعریف کنم؟! البته که اشتیاق او بیشتر است به وصال... وصالی که معلومم نیست عاشق کیست و معشوق که؟ شاید در لحظه ی وصل هر دو یکی ست... سلامم به این روزها که آسمان به زمین نزدیکتر شده ، که نه! متصل شده به زمین ! با پلهایی از جنس ربنای دستان دعا...سلامم به نور جاری در کلام صادق الهی که این روزها بیشتر بر زبانهاست... سلام بر رمضان
نگاهي به مجموعه شعر " تب ام را بگير تبريزم " از رقيه كبيري / عليرضا ذيحق

http://maral65.blogfa.com/post-938.aspx
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی! دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را ::: عرفان نظرآهاری:::
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .
دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .
و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .
:: عرفان نظرآهاري ::
| Design By : Night Melody |



